و کوه ها باز هم ما را به خود خواندند؛ بی صدا و بی هیاهو، با نجابتی بکر!

 بعدِ دوسالی باز با من هم قدم شدی و همکلام  و ورق زدیم خاطرات روزهای کوه را با هم و بی هم!

مزمزه کردیم نفس هایی که در سراشیبی تند یال می زدیم و خوش بودیم؛

من بودم و تو و دشت! خالی از هر صدایی جز آوای وحش!، صدای جاندارانی نه از جنس ما که از جنس خود طبیعت،خاک پاک، آب و علف از جنس آرامش

 چشمه هایی خنک  و عرقی نشسته بر پیشانی و رمه گوسفندان و خیز سگان گله

ما بودیم با هم بر بلندای کوه! در صبح طلوع آفتاب، در سکوت دشت لمیده در نیمروز به زیر ابرها و خنکای بادی که در خط الراس بر جانمان می نشست.

ما بودیم با هم بی هیچ ادعایی بر هم! و ذوقی سرشار از دوباره با هم به کوه شدن.نه من پدر بودم و نه تو پسر! دو همنورد، دو همراه، دو دوست

یله شدیم بی پروا  سمت دشت، در گذر خاطرات سالیانی نه چندان دور آمدیم تا رسیدیم به  دوستانی نزدیک به یادشان گفتیم و گاه خندیدیم.

یادت هست؟!... آغاز کلاممان بود و  با خاطرات رفتیم تا کهار، تا ناز، تا میشینه نو و گیلاس‎های باغ‎ها‎ی پایین دست و رفتیم تا  «سیادر» و باد همچنان میان موهای‎مان می پیچید.

قد کشیدیم به بلندای همان کوه ها و وسیع شدیم به وسعت دشت ها که ای؟... یادت هست دماوند را و ارتفاع زدگی را؟ و رفتیم تا آزاد کوه گردنه «چورن» و آمدیم تا «ریزان» و پشت توچال رو به سوی ایگل دراز کشیدیم

نه! هنوز هم پاهایمان بر کوه هست با هم! هر وقت که بخواهیم