باران انتظار
باز هرم نفسی در پشت شیشه ی انتظار، نقشی کوتاه انداخت و دلِ بی تاب ته کوچه را با چشمانی منتظر پویید؛ شاید بی هوا از سر پیچ کوچه بینی اش که خندان و شادان سویت می آید و عنقریب آغوش را چنان تنگ می گیرید که گویی یکی می شوید اما... همیشه فاصله آنقدر دور است که وصال خیالیست خام و توقع معجزه توهمی است مثل همه ی معجزه ها!
تلنگر سر پنجه ی باران امشب شیشه را می نوازد و من با خود خیال می کنم شاید تو با همین باران بباری لابه لای قطرات بی شمار، با تمام دردها و زخم ها و ناگفته هایت. در این شب چشمانم پی بهانه ای برای گریستن است و خوب می دانند گریستن میان بارش باران غرور را حفظ می کند.
شب تنهایی بلندترین یلدای درد و غصه است؛ شبی که تا صبح شدنش هزار بار تو را به خود می پیچاند.
در التهاب خشکی دل، شاید همین باران فرو نشاند عطش را
تصویر: طلوع در سبلان
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ ساعت 22:53 توسط فرشید
|
و فراق! جزيي لاينفك از زندگيست و اگر هيچ چيز تو را جدا نكند روزي مرگ فاصله مي اندازد بین تو و آنچه همه ی تو بوده و فقط مرگ دوای درد این فراق خانمان سوزست و اگر مرگ تورا در بر نگیرد چاره ای نیست جز سوختن و ساختن چیزی مثل روزی هزار بار مردن!