باز هرم نفسی در پشت شیشه ی انتظار، نقشی کوتاه انداخت و دلِ بی تاب ته کوچه را با چشمانی منتظر پویید؛ شاید بی هوا از سر پیچ کوچه بینی اش که خندان و شادان سویت می آید و عنقریب آغوش را چنان تنگ می گیرید که گویی یکی می شوید اما... همیشه فاصله آنقدر دور است که وصال خیالیست خام و توقع معجزه توهمی است مثل همه ی معجزه ها!

تلنگر سر پنجه ی باران امشب شیشه را می نوازد و من با خود خیال می کنم شاید تو با همین باران بباری لابه لای قطرات بی شمار، با تمام دردها و زخم ها و ناگفته هایت. در این شب چشمانم پی بهانه ای برای گریستن است و خوب می دانند  گریستن میان بارش باران غرور را حفظ می کند.

شب تنهایی بلندترین یلدای درد و غصه است؛ شبی که تا صبح شدنش هزار بار تو را به خود می پیچاند.

در التهاب خشکی دل، شاید همین باران  فرو نشاند عطش را

تصویر: طلوع در سبلان