گزارش صعود به بیستون از مسیر قرارگاه
این صعود را تقدیم می کنم به مرتضی زارع استاد بی ادعا و دوست داشتنی
به دعوت استاد عزیز مرتضی زارع چهارشنبه به اتفاق همطناب همیشگی بهرام بعد از ظهر به بیستون رسیدیم تا دستی به سنگ بزنیم و اولین تجربه ی دیواره نوردی را بیازماییم و دیدار لیلی که از صبح چهارشنبه رسیده بودند و با مرتضی به مسیر هاری روست رفته بود تا صعودی کند باعث خوشحالی شد و به مزاح می گفتیم که کافه کوه اینجا گرد آمده است.
صبح پنجشنبه مرتضی تیم را به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول متشکل از خود وی به همراه لیلی رهنما و حمید مقررشد به مسیر شقایق بروند و به یاد زنده یاد شقایق گل محمدی که مسیر به نام وی توسط آقا مرتضی گشایش شده است را صعود کنند و تیم بعدی ترکیبی پنج نفره متشکل از پویا آزادانی پور، امیرغلامی، کیا همتی، بهرام و من راهی مسیر قرارگاه شدیم و قرار شد که فرود از مسیر کام اژدها باشد و چون تا حالا هیچکدام از اعضای تیم از آن مسیر فرود نیامده بودند برای همین از دوستانی که کارگاه های آن مسیر را نصب کرده بودند تلفنی کروکی مسیر گرفته شد.
هر دو تیم ساعت هشت صبح استارت حرکت را زدند و بعد از کمی همراهی مسیرمان جدا شد. بعد از یک ساعت و نیم کوهپیمایی و دست به سنگ های معمولی به پای دیواره رسیدیم کتانی سنگ ها را پوشیدیم ابتدا یک مسیر رو با بستن طناب تراورس کردیم و بعد از آن آغاز صعود به دیواره. پویا و امیر کرده ی اول و من کیا و بهرام کرده دوم را تشکیل دادیم. مسیر با ابزار گذاری و تک و توک رول هایی که کوبیده شده بود صعود می شد. در میانه راه که من ته طناب بودم یکی از کیل ها در نیامد و لای شکاف محکم لاخ شد هر کار کردم با آچار هم در نیامد با صحبت با کیا قرار شد من صعود کنم و به کار گاه برم تا کیا فکری به حال آن ابزار کند بعد از اینکه در کارگاه مستقر شدیم کیا فرود ریخت و به هر زحمتی بود کیل را خارج کرد والبته به قیمت از بین رفتن کیل و سپس با حمایت بهرام مجددا به کارگاه برگشت و مسیر را ادامه دادیم.

پویا صعود بعد از تراورس
حدود ساعت 2 مرتضی زارع با پویا تماس گرفت و وضعیت تیم را جویا شد که پویا گفت سه طول مانده تا پناهگاه که مرتضی خواست از همانجا فرود بریزیم و باز گردیم ولی پویا گفت نگران نباشد ما نزدیکیم و زود بر می گردیم. ساعت حدود چهار وسی به پناهگاه رسیدیم و طبق برنامه فرود از کام اژدها. بنابراین پناهگاه را از سمت شرق بدون حمایت تراورس کردیم البته دست به سنگ خوبی داشت اما هر اشتباه و لغزشی آخرین اشتباه بود و سقوط به دره را. ابتدا پویا و امیر رفتند و سپس من، وقتی منتظر بهرام بودم دل تو دلم نبود نکند اشتباهی! که خوشبختانه بهرام هم آمد و بعد از آن کیا که اطمینان زیادی بهش بود (پویا و کیا فوق العاده بودند و امیر نیز سنگنورد بسیار خوبی بود و تجربه ی این سه بسیار برای مایی که اولین بار تجربه ی دیواره داشتیم بسیار نکات آموزنده و خوبی به همراه داشت)

کیا همتی سنگنوردی با تجربه
پویا و امیر فرود اول را ریخته بودند چیزی حدود یازده یا دوازده فرود داشتیم که سه یا چهار کارگاه اول معلق بود و فقط یکی دو تا از آن کمی جای پا برای ایستادن داشت بعد از فرود دوم هوا تاریک شد و هد لامپها را که از قبل آماده کرده بودیم روشن کردیم در فرود سوم مجبور شدیم به علت اینکه طنابها هنوز نرسیده بود و سه نفر در بالا بودند و پویا می خواست سریعترخود و نفری که در کارگاه بود(من) فرود برویم چون کارگاه جای برای سه نفر نداشت برای همین فرود بعدی را تک رشته ریخت من به پویا گفتم هشت فرود روی طناب 8.2 خوب جواب نمی دهد ولی چاره ای نبود برای همین قبل از اینکه پویا فرود برود تاکید کردم ته طناب را داشته باشد حدود بیست متری را فرود آمدم تا به کلاهکی در حدود چهاریا پنج متری کارگاه رسیدم سرعت طناب بیشتر شد و من برای جلوگیری از سر خوردن و اصابت نکردن به کارگاه (چون ته طناب را پویا برای ضریب امنیت بیشتر به کارگاه پایین گره زده بود) و اینکه قفل کردن پروسیک دردسر رکاب زدن و آزاد کردن دوباره و همان آش و همان کاسه را داشت طناب را محکم گرفتم که دستهام به شدت سوخت و در جا تاول زد و پوست یکی از انگشت ها تقریبا عمیق کنده شد. به هر بدبختی که بود به کارگاه رسیدم و خود حمایت زدم.

من
در همین اثنا و معلق میان زمین و هوا طناب کارگاه بالا لاخ کرد! یک بدشانسی دیگر و کیا با بیسیم به پویا اطلاع داد که باید رکاب بزند و برود بالا و طناب را آزاد کند و این مصیبتی دیگر تو وضعیت نا بسامان من و ما بود. کیا مجبور شد حدود سی پنج متر را با دو پروسیک رکاب بزند تا طناب را آزاد کند و این کارش و این تجربه اش قابل تحسین بود که در آن شرایط به راستی به کار تیم آمد. این آزاد نمودن طناب چیزی حدود نیم ساعت دیگر و شاید هم بیشتر زمان را ازما گرفت البته این اندازه زمان برای کمک به کاهش سوزش سوختگی دست های من خوب بود اما معلق بودن و روی یک پا ایستادن شرایط را عذاب آور کرده بود.

پناهگاه از راست:من - بهرام - امیر - کیا
با آن دستها دیگر نمی شد خوب طناب گرفت و با هشت فرود آمد برای همین تنها گزینه تعویض هشت با ریورسو پویا بود بعد از آزاد شدن طناب بالا، بهرام به کارگاه رسید و دیدن دستکش ها در دستش حکم ناجی را برای دست های من داشت بعد از گرفتن دستکش ها و تعویض هشت با ریورسو فرود آمدم تا به به طاقچه ای رسیدیم که می شد کمی استراحت کرد و به طرز اتفاقی یک لنگه از دستکش موتور سواری ام که در کوله جا مانده بود توانست دست پروسیک بهرام را کمکی شود. آغاز تاریکی کامل هوا و اینکه بچه ها همگی اولین بارشان بود این مسیر را فرود می آمدند مصیت پیدا کردن کارگاه ها را به ارمغان آورد و اضافه شد به آن خستگی زیاد و تمام شدن آب و فقط باقی ماند مقداری خوراکی چون بیسکویت و شکلات که عملا بدون آب خیلی به کار نمی آمد. تشنگی، لب های همه را خشک کرده بود و برای همین بچه های هر کدام نوشیدنی خاص خود را تصور می کردند و بر زبان می آوردند و می گفتند که به محض رسیدن یک قوطی اش را باز می کنند پیس و...

پناهگاه از راست: امیر - پویا - کیا
پویا با تماس های گاه و بیگاه با بچه هایی که کارگاه ها را نصب کرده بودند جای آن ها را پیدا می کرد (اینجا بود که ضرورت نصب شبرنگ بر روی کارگاه ها به خوبی احساس می شد و چه خوب است دوستانی که کارگاه نصب می کنند یک برچسب شبرنگ هم به روی آن ها بچسبانند که در شب به کار کوهنوردان ناآشنا به مسیر زیاد می آید.) به هر حال پویا توانست تعدادی از کارگاه ها را پیدا کند اما در یک جا هر قدر گشتیم پیدا نشد و مجبور شدیم از درختی کارگاه بگیرم اما این ترس وجود داشت که طناب لاخ شود اما با فرود نفر آخر به خیر گذشت در فرود بعد پویا تصمیم گرفت پایین برود تا کارگاه را پیدا کند. پنجاه متر فرود رفت و کارگاه را پیدا نکرد برای همین به کیا بیسیم زد که کارگاه را پیدا نکرده و مجبور است طناب اضافه کند تا بتواند به جای مطمئنی برسد و بعد یک کارگاه نصب کند (پویا از قبل پیش بینی کرده بود و با خود صفحه رول،رول، چکش و دریل دستی آورده بود تا اگر لازم شد خود کارگاه نصب کند. برای همین در شکافی نشست و مشغول نصب کارگاه شد و نیم ساعتی این کار زمان برد و حالا نفراتی بودند که می بایست روی طناب بیش از پنجاه متر فرود بیایند و بعد با تکنیک عبور از گره آن چند متر را هم فرود بروند که این خود مصیبتی برای من شد و دیر قفل کردن پروسیکم نزدیک گره و اینکه در تنگی آن شکاف امکان رکاب زدن نبود و صرفا می شد پای چپ را به سختی درون شکافی برای چند لحظه لاخ کرد و به سرعت ابزار را جابجا کرد و همین مسئله و اینکه پایم تحت فشار شدیدی بود فقط توانستم ابزار فرود را زیر بزنم و از خیر پروسیک گذشتم و به سلامت به کارگاه رسیدم. پویا کارگاه جدید را نصب کرده بود و طناب را آماده فرود.
تقریبا آخر های مسیر بود و دو فرود دیگر که سختی زیاد نداشت مانده بود که فرود آمدیم اما در آخرین فرود طناب لاخ شد و دیگر نشد کاری کرد که قرار شد در اولین فرصت و در روزی دیگر پویا و امیر برگردند و طناب ها را جمع کنند.
ساعت چهار صبح فردا و بعد از بیست ساعت صعود و فرود گرسنه و تشنه به محل کمپ رسیدیم. و در تمام این مدت مرتضی زارع مدام وضعیت ما را چک می کرد و در کمپ بیدار منتظر ما که با آمدن ما نفس راحتی کشید. و البته توبیخ پویا برای اینکه چرا در آن ساعتی که گفت باز نگشتیم.

و آخر برنامه و گاهی حتی سنگلاخ هم برای رفع یک خستگی و چرتی کوتاه خوب می چسبد.
تشکر از حمید طاهر - الهه و عباس تهرانی که جویای حال ما و نگران ما بودند.
...........................................
درآن بیست ساعت صعود و فرود زمانی که میان زمین و هوا بودم به هم چیز فکر می کردم اما مدام وقتی تنگ می افتادم ناخودآگاه شرایط سخت و تلخ برودپیک و بچه ها را یاد می آوردم که آن ها که آن گونه تنگ افتادند و در شرایطی بسیار سخت تر میان سوز سرما و در تنهایی غربت چگونه و چطور با تمام خاطرات و دوستان و زندگی خداحافظی کردند دلم بد جور به درد می آمد.پویا،آیدین و مجتبی ای همه قلب های ایرانیان یادتان گرامی دوستان در غربت جان سوخته ی من.
و تشکر و قدردانی از بچه های کرمانشاه برا ی میهمان نوازی زیاد مرتضی پویا و امیر و زهرا جلیلیان(ری را) نویسنده وبلاگ بیستون و همینطور کیا از دوستان کرجی
دیدار دوستان به طور اتفاقی چون عباس تهرانی و حمید طاهر که مسیر لیلا اسفندیداری را با هم صعود کردیم به همراه همسرش الهه و علی کریمی، عامر ازوجی و حسن گرامی موجب خوشحالی شد.
و آخر خستگی زیاد باعث شد فردا نتوانم دستی به مسیر طنز کوه که به لطف آقا مرتضی گشایش شده بزنیم .
عکس ها: بهرام


و فراق! جزيي لاينفك از زندگيست و اگر هيچ چيز تو را جدا نكند روزي مرگ فاصله مي اندازد بین تو و آنچه همه ی تو بوده و فقط مرگ دوای درد این فراق خانمان سوزست و اگر مرگ تورا در بر نگیرد چاره ای نیست جز سوختن و ساختن چیزی مثل روزی هزار بار مردن!