فکر رفتن!
عکس از فراز قله کهار
گاه سرگردان می شوم میان این همه کوه و دشت و با خود می گویم : حتما عنقریب ناطوره ی من با طلوع خورشید بر من تابیدن می گیرد و مرا میان دشتی فراخ در دورترین افق دگر باره متولد می کند.
و روزی میان همان رَش باران بهاری تو همچون گلی نورسته دگر باره متولد می شوی و با تولد تو بهار دوباره می آغازد.
گاه دل می گیرد؛ بهانه هم نمی خواهد؛ کافیست چشمت به عکس های سال ها دور! نه خیلی دور که گویی همین دیروز بود؛ بیوفتد.کوه غصه به دلت می نشیند. تنهایی گاه بغضت را می ترکاند بی هوا،گریه چه تسکینی است اما فقط تسکین است. اشک که می خشکد زیر پتو می خزی چنبره می کنی و در تنهایی خود می لرزی.
نگاهم گره می خورد به عکسی از تو، با لبخندی که به من زل زده است؛ زور می زنم تمام حس آن خنده را وقتی به دوربین نگاه می کردی زنده کنم؛ اما مگر می شود؟ میان این بی حسی ممتد، دوباره به یادم می افتاد که اکنون سال هاست از من دوری!
باز هجوم غصه ها در روزگاری که فراق اپیدمی زندگی ها شده است و با وجود این همه شبکه های ارتباطی ما روز به روز از هم دورتر می شویم. می بینی روزگار چه بی وفاست و عمر چه زود می گذرد؟ و گاه چنان تلخ که گویی کش می آید.
گاه ذهن را پرواز می دهم سمت خاطرات دور و نزدیک، ورق می زنم، یال شیرپلا به توچال، لزون و ایگل که این آخری زیر قله نفست را می گیرد.دماوند، آزاد کوه،کلون بستک، کرچان و شاهِ البرزشاه البرز.دلم پر می شود از غصه دوری روزهای خوش و دوستان و همنوردانی که اکنون دورند، آن قدر دور که چند سالی است ندیده مشان.
خسته و آفتاب خورده با لبان داغمه بسته به چشمه ای در کمر کش شاه البرز که می رسیم روح، خنکای آب را حس می کند و سر و صورت را به زلالی آب فرو می بریم. بعد از کمی نگاهم را به آسمان می گیرم گاه جیغ و پرواز شاهین و عقابی سکوت بی انتهای این دشت پر از آرامش را چه زیبا می شکند. و من باز یاد می کنم دیرزمانی را که با تو میان دشت ها چه سرخوشانه می دویدیم.
از توی همان دشت چند پر آویشن از بته ای می گیرم و در کتری سوخته در کشاکش صعودهایمان می ریزم و ظرف آبی،بوی آویشن دم کرده فضا را می آکند.وقت نوشیدن مدام خنده های تو جلوی چشمان می آید. بغض می کنم قطره اشکی از گوشه ی چشمم می چکد در دمنوش و من می نوشم.
صبحدم تیغ تیز آفتاب دل میغ را می شکافد- مثل تیغ وداعی که قلب را می شکافد- و روزنه هایش بر روی صورتم پرتو می اندازد باید برخاست گویی وقت رفتن است!
و فراق! جزيي لاينفك از زندگيست و اگر هيچ چيز تو را جدا نكند روزي مرگ فاصله مي اندازد بین تو و آنچه همه ی تو بوده و فقط مرگ دوای درد این فراق خانمان سوزست و اگر مرگ تورا در بر نگیرد چاره ای نیست جز سوختن و ساختن چیزی مثل روزی هزار بار مردن!