
جان پناه هاری روست
نمی دانم کدام طول از مسیر صعود بود؛ سه یا چهار! اما خوب یادم است آن هنگام که چنگ می کشیدم گیره ها را تا به قول سنگ نوردان کراکس مسیر را رد کنم؛ در هجوم هول و ولای ذهنم از وحشت پاندولی، به ناگاه به یاد چنگ هایی که گاه بر گیسوان بلند و سیاهت می کشم افتادم و با خود گفتم: آیا این کراکس دگر باره مرا مجالی خواهد داد که به چشمان تو خیره شوم و باز هزار بار بگویم دوستت دارم؟!
در کشاکش با سنگ های به ظاهر سرد و سخت، آن دم که ناخن به بدنشان می کشیدم و سنگ ها به تلافی خراش هایی به تنم می انداختند به گمانم یک جایی همان میان ها، لحظه هایی ناب داشت ورق می خورد. که اینکه وقتی از سر درد ناله ای می کردم می شد عشق را نفس کشید. گویی گاه عشق از میان لبخند تو پر می کشید و با همان زخم سنگ بر دل می نشست.
می بینی این سنگ هایی که خیال می کردیم بی جانند چه رسوایمان کردند و قصه ی عشق من و تو را کنار گوش سنگنوردان غریب وقتی صورتشان را می چسباندند که کراکس مسیر، همان کراکسی که صحنه ی مجادله ی من و سنگ بود نجوا کردند . من راز دار بودم و فقط هرم نفس هایم بود که میان آن سکوت کوهستان به گوش می رسید و یا فقط گاه از سر درد اسمت را صدا می زدم اما سنگ های بی پیر تا ته ماجرا را خواندند و از سرِ به گمانم حسادت زخمی بر زانوان زدند و گفتند همین بس است دیگر توان بلند شدنش نیست اما نمی دانند من در هر لحظه ی بلندشدن فقط به عشق تو، به حس تو و به یاد بودن توست که بلند می شوم. اما به گمانم زین پس رسوای همه سنگ نوردانی که پای بر سر طاق می گذارند بشویم و همه خواهند دانست موها و چشمان دلبر من سیاه است.
ساعت از ظهر گذشته بود و به میانه رسیده بود و ماشین جاده را لخ می کشید به هوای دیار بیستون آنجا که قصه شیرین و فرهاد است، دیار عاشقانِ عشق، مردمان صاف،ساده و بی ریا!
به نزدیک بیستون می شویم جاده بسان ماری لمیده بردشت می آید و بیستون از دور نمایان می شود و آرام آرام سرت را به راست بر می گرداند.شب قرارمان می شود دو اشکفت و بعد هاری روست و آخر سری سرطاق
کیارش یازده ساله است و این بار قصدش صعود دیواره! اما باران مجال می گیرد پس دو اشکفت را دستی می زنیم. فردا آفتاب درخشان تر از همیشه بر تارک بیستون گستره انداخته است رو به سوی بیستون قصدمان هاری روست است و من دل تو دلم نیست که این چه دیوانگی است که کیارش را به این مسیر می برم اما خود نمی دانم و وامانده میان رفتن و نرفتن که می بینم در جان پناه هاری روست هستیم؛ روز بعد سرطاق مقصد بعدیمان می شود و مسیر آذرخش به گمانم شش طول و باز دل توی دلم نیست نکند طنابی بگسلد و یا ریسمانی وابهلد اما به آنی کیارش ایستاده در کارگاه چهارم است و...
کوله ها را از خاطرات شهر پر می کنیم؛ جرعه ای عشق در بطری هایمان می ریزیم و رو به سوی دیار خود راهی می شویم. دگر باره بیستون رخ می نمایاند و این بار سرمان را با خود به چپ می گرداند. میان این همه لذت بود که دلتنگ شدم؛ سه روز فاصله بوده است میان دستان گرم من و سیاهی موهای تو...
در این فکر ها بودم که خورشید آرام آرام درپشت سر رخ در لحاف افق می کشید و چشمانم آرام آرام گرم می شد...هنوز فرهاد تراش را گذر نکرده بودیم که من هم به خواب شیرین! رفته بودم.
پ.ن: تشکر ویژه دارم از استاد خوبم مرتضی زارع برای سه روز وقت و همینطور دایی محسن هدایت مرد دیواره ها و پویا آزادانی پور که منزل خود را در اختیار ما گذاشت و بهرام همطناب همیشه راه
تصاویری از این برنامه

مسیر آذرخش- سرطاق



حرکت تعادلی زیبای کیارش و در آوردن بادگیر

دایی محسن و بهرام

صعود سرطناب بهرام طول دو مسیر آذرخش در سرطاق

طول آخر مسیر هاری روست


عبور از شکاف و بستن کوله ها به جلوی هارنس

لذت یک صعود و جایزه هوک برای کیارش
ثبت تصاویر: مرتضی زارع-بهرام و ری را