چشمه سهراب

 

جمعه دو هفته قبل مجددا فرصتی دست داد تا راهی دیار بیستون شده و میهمان استاد معزز خود «مرتضی زارع» شویم و دستی بر سنگ زنیم و صعودی کنیم و این بار «چشمه سهراب» را انتخاب کردیم.

چشمه سهرآب، روستایی از توابع بخش بیستون شهرستان هرسین در استان کرمانشاه ایران است. جهت دسترسی به این روستا و منطقه از تهران که به سمت کرمانشاه می‎روید ابتدای میدان بیستون به راست می‎پیچید و  به سمت جاده «سنقر» تا روستای چشمه سهراب  19 کیلومتر است. روستا در سمت راست جاده آسفالته بوده و دیواره در سمت چپ جاده  دریک عرض 800 متری که  84 عدد مسیر رولکوبی شده دارد خودنمایی می‎کند.

لازم به ذکر است تا پای دیواره و مسیرها جاده خاکی کاملا صاف و حدود دو دقیقه رانندگی؛  و از پارک ماشین تا پای اولین مسیرها حدود 5 دقیقه پیاده روی در شیب ملایم دارد.

به یاری سنگ‎نوردان و زحمت کشان عرصه سنگ‎نوردی این استان و سایر استان های دیگر و همینطور زنده یاد  «حسن جوادیان» مسیرهایی با درجه سختی‎های مختلف گشایش شده است که می‎تواند مدتی سنگ‎نوردان را برای کسب تجربه‎های جدیدتر به خود بخواند.

تیم ما متشکل از «بهرام پور علی بابا»،«طوبی آذرگشب» و «ری را جلیلیان» عازم این دیار شد.

در روز اول در کنار مرتضی زارع دستی به مسیرهای این منطقه زدیم و در روز دوم در «حصار نجات» با اضافه شدن «دایی محسن» و «پویا آزادانی پور»  تجربیات دیگری داشتیم.

 در ادامه تصاویری از این برنامه تقدیم خوانندگان عزیز؛

 

متاسفانه عکس های بیشتری از دوستان در اختیار نداشتم 

عکس ها: بهرام و طوبی و استاد زارع

اَنْجِدان

 

نشسته بودیم خانه همینجور ور دل خودمان که تماس بهرام و دعوت به «انجدان» بهانه‎ای برای گریختن از همان ور دل خودمان شد!

 انجدان از روستاهای دهستان مشک‌آباد بخش مرکزی شهرستان اراک در استان مرکزی ایران است.

این روستا در منطقه‌ای کوهستانی قرار دارد که کوه چشمه و کوه برف شاه در اطراف آن است و غارهای کوچک و بزرگ فراوانی در نزدیکی آن وجود دارد. ارتفاع انجدان از سطح دریا دو هزار متر است.

 این روستا در ۶۴ کیلومتری شمال خمین، ۳۷ کیلومتری شرق اراک و با همین فاصله از غرب محلات قرار گرفته‌است.

اَنْجِدان، از روستاهای قدیم اراک و مرکز تجدید حیات فرهنگی و تبلیغی و جایگاه امامان اسماعیلی نزاری پس از سقوط الموت بوده‌است.

ویکی پدیا

در بالا دست این روستا دیواره‎ای قرار دارد که به نام همین روستا شهره شده است و روزهای تعطیل بعضا محل جمع شدن سنگ‎نوردان بومی و غیر بومی است.

برای رسیدن به پای مسیرها مسافتی معادل دیواره پل خواب باید کوه‎پیمایی کرد.

اگر اشتباه نکنم در این دیواره حدود ده مسیر با درجات سختی 10 و 11 و 12 گشایش شده که می‎تواند یک روز خوب سنگ‎نوردی را رقم بزند.

نمایی نزدیک از دیواره

نمایی دور از دیواره و بخشی از روستا

غروب در انجدان

 

دخترک بومی و همراه ما (این عشق من بود)

امان از رفیق از پشت خنجر زن

 

خداحافظ شمیم خوش برادری

 

 

 

هر کس می‎رود پاره‎ای از تو را با خود می‎برد و تو هر روز فرسوده‎تر، تنهاتر و غریب‎تر می‎شوی.

چقدر دم غروبی میان ماندن و رفتن آفتاب در ته افق ، فضا آکنده از بوی رفتنت شده بود. به  نیمه شب در سکوت سرد شهر، تو از خواب به خوابی رفتی به اندازه ی سوختن شمع وجود من و من ماندم میان خیل همهمه و هجمه‎ی آواهایی که آوار شدند بر سرم

نیمه شب سرد تابستانی! مرغ شب در بیغوله‎ی تنهایی آواز مرگ سر داد و من بی هوا از خواب پریدم؛ هوای خانه پر شده بود از بوی ماتم

دلتنگی همیشه با شب تنهایی می‎آید؛بی بهانه و با بهانه ،عنقریب و نزدیک

آواز دیگر نیامدنت همه کوچه را پر کرده است.

عادت کرده اند مردمان این زمانه بی آخرین دیدار، بی آخرین نگاه، بی گفتن خدا نگهدار برای همیشه  و... می‎روند

قصه‎ی غصه های این زمانه تمامی ندارد؛ چای امروز من چه تلخ است! بی شکر، بی تو، بی طعم شیرین زندگی

 امروز یک جفت کفش آشنا در پادری خانه نبود به گمانم هنوز نیامده‎ای! مادر می‎گفت: عنقریب بیاید مثل همیشه بی هوا، بی صدا، با نانی دردست

لختی دیگر می گفت: یعنی امشب نمی آید؟! نه! چرا می آید مثل همیشه  

خداحافظ رفیق دوران کودکی تا نهایتی که جان بود؛

خداحافظ شمیم خوش برادری

و من صبحدم میان خیل جمعیت بدرقه ات تو را می‎دیدم با لبخند همیشگی‎ات اما این بار بی صدا

این روزها حال خوشی نداریم! مانده ایم بی آیینه، بی آب، بی زلالی دوست، در حسرت یک دیدار، در عطش یک آغوش، چه بی رحمانه ذره ذره آب می شویم.

بلندترین شب سال نه یلداست! شبی است که در سوگ عزیزانت تا صبح سر می‎کنی.

گویی باید رفت تا رسید به  مرز فراموشی و پشت حصار مرگ دراز کشید و منتظر ماند تا قاصدی دیگر برسد!

پ.ن: تشکر و سپاس فراوان دارم از تمامی دوستان کوه‎نوردی که به طرق مختلف با ارسال پیام‎های تسلیت خود، ابراز همدردی کردند. آرزوی سلامتی و شادکامی برای همه‎ی دوستان دارم.

پرسه بر پرسون!

 

 

و کوه ها باز هم ما را به خود خواندند؛ بی صدا و بی هیاهو، با نجابتی بکر!

 بعدِ دوسالی باز با من هم قدم شدی و همکلام  و ورق زدیم خاطرات روزهای کوه را با هم و بی هم!

مزمزه کردیم نفس هایی که در سراشیبی تند یال می زدیم و خوش بودیم؛

من بودم و تو و دشت! خالی از هر صدایی جز آوای وحش!، صدای جاندارانی نه از جنس ما که از جنس خود طبیعت،خاک پاک، آب و علف از جنس آرامش

 چشمه هایی خنک  و عرقی نشسته بر پیشانی و رمه گوسفندان و خیز سگان گله

ما بودیم با هم بر بلندای کوه! در صبح طلوع آفتاب، در سکوت دشت لمیده در نیمروز به زیر ابرها و خنکای بادی که در خط الراس بر جانمان می نشست.

ما بودیم با هم بی هیچ ادعایی بر هم! و ذوقی سرشار از دوباره با هم به کوه شدن.نه من پدر بودم و نه تو پسر! دو همنورد، دو همراه، دو دوست

یله شدیم بی پروا  سمت دشت، در گذر خاطرات سالیانی نه چندان دور آمدیم تا رسیدیم به  دوستانی نزدیک به یادشان گفتیم و گاه خندیدیم.

یادت هست؟!... آغاز کلاممان بود و  با خاطرات رفتیم تا کهار، تا ناز، تا میشینه نو و گیلاس‎های باغ‎ها‎ی پایین دست و رفتیم تا  «سیادر» و باد همچنان میان موهای‎مان می پیچید.

قد کشیدیم به بلندای همان کوه ها و وسیع شدیم به وسعت دشت ها که ای؟... یادت هست دماوند را و ارتفاع زدگی را؟ و رفتیم تا آزاد کوه گردنه «چورن» و آمدیم تا «ریزان» و پشت توچال رو به سوی ایگل دراز کشیدیم

نه! هنوز هم پاهایمان بر کوه هست با هم! هر وقت که بخواهیم

قلعه دختر و صعودی دیگر

دو سالی بود که پایم بر بلندای  قله ای نرسیده بود و لبانم بوسه بر تارک هیچ قله ای نزده بود به گمانم.  سنگ و صخره مجالی بر صعود قله نمی داد؛ اما این هفته به دعوت دوست عزیزم عزیزالهی و دوستان ورکشی رهسپار پیمایش تیغه های شرقی قلعه دختر شدیم. نه آنکه قله ای باشد بس سترگ، اما برای من حس دلتنگی  و شوقی ایجاد کرده بود. دلم برای قرار گرفتن روی خط الراس و وزش باد بهاری تنگ شده بود و عبور از کوچه باغ هایی که پر از شکوفه های زندگی بود و بوی عطر گل ها و آویشن

دلم تنگ شده بود بر پیچیدن بر پاکوب ها و برف، هر چند کمی هنوز برف مانده بود اما صدای قرچ قرچ لهیدنش خوش موسیقی ای بود و گوشم را نوازش می داد.

 دلم برای سکوت بی انتها و دور شدن از هیاهو شهر، دور شدن از کارابین و طناب و هشت فرود و گره تنگ شده بود و دوست داشتم این بار گره بر پیشانی می انداختم و هن هن نفس هایم را بر بالای خط الراس می شنیدم و نظاره کردن آبشارهای کم و بیش راه افتاده از آب شدن برف ها؛ اصلا دلم برای خودم، خودِ خودم  و مرور خاطراتم تنگ شده بود.

دلم برای نوشیدن یک فنجان نسکافه آن بالاها و گاه صدای پرنده ای در آسمان تنگ شده بود.

چقدر خاطره جا مانده بود آن بالا ها، خاطراتی از زنده یادان لیلا اسفندیاری و پرویز ستوده شایق

خاطراتی دور، دور اما خیلی نزدیک

دلم بر نوشیدن جرعه ای آب از دل زمین تنگ شده بود.

هنوز زمین نفس می کشید و قله مانده بود منتظر و چشم به راه من گویی، و من دست تکان می دادم که  آمدم بی هیچ ادعایی و بی هیچ هیچی

و چه خوشحال هنوز پاها مرا می کشید و نفس یاری می کرد

شاید خنده دار آید که دلم برای بع  بع و واق واق سگ های گله هم تنگ شده بود.

 به نظرم در دل طبیعت حتی بوی پهن هم عطری خوش دارد و مشام را می نوازد به خوبی

خسته که می رسی قله چه حس خوبی ست تازه خستگی یادت می رود که شوق دوباره جهیدن داری

می شود هنوز پرکشید و گاهی دور شد از شهر دود و دم، صدا و همهمه؛ بروی آن بالا که فقط خودت باشی بی هیچ دغدغه ای

رها شوی و یله وخود را بسپاری به باد، بادی که ازشرق می وزد و صورتت را نوازش می کند و موهایت را پریشان

 

 

روز جهانی زن مبارک

 

 

 

زن که باشی عشق می شوی، عشق ورزیدن می دانی، می شوی خودِ عشق

 می شوی یک نگاه می شوی یک امید

 زن که باشی می شوی پناه بی قراری ها

گیسوانت ریسمان دستان لرزانم می شود و امید را می شود ته چشمانت دید

زن که باشی درد را می بلعی؛ زن که باشی صبوری را می فهمی؛ ریش را مرهم می شوی. با یک نگاه، فقط یک نگاه! هزار درد را درمان می شوی

می شوی شقایق ته دشت عشق! می شوی باران می شوی پر از ترنم؛ می شوی همیشه با طراوت

زن که باشی زن بودن را می فهمی؛ عاشق بودن،مهربان بودن،وفا را،عهد را

هشتم مارس مصادف با 18 اسفند روز جهانی زن بر همه ی زنان سرزمینم مبارک

و مخاطب خاص من! روز زن بر تو مبارک

عکس از: اینترنت

فکر رفتن!

عکس از فراز قله کهار

گاه سرگردان می شوم میان این همه کوه و دشت و با خود می گویم : حتما عنقریب ناطوره ی من با طلوع خورشید بر من تابیدن می گیرد و مرا میان دشتی فراخ در دورترین افق دگر باره متولد می کند.

و روزی میان همان رَش باران بهاری تو همچون گلی نورسته دگر باره متولد می شوی و با تولد تو بهار دوباره می آغازد.

گاه دل می گیرد؛ بهانه هم نمی خواهد؛ کافیست چشمت به عکس های سال ها دور!  نه خیلی دور که گویی همین دیروز بود؛ بیوفتد.کوه غصه به دلت می نشیند. تنهایی گاه بغضت را می ترکاند بی هوا،گریه چه تسکینی است اما فقط تسکین است. اشک که می خشکد زیر پتو می خزی چنبره می کنی و در تنهایی خود می لرزی.

نگاهم گره می خورد به عکسی از تو، با لبخندی که به من زل زده است؛ زور می زنم تمام حس آن خنده را وقتی به دوربین نگاه می کردی زنده کنم؛ اما مگر می شود؟ میان این بی حسی ممتد، دوباره به یادم می افتاد که اکنون سال هاست از من دوری!

باز هجوم غصه ها در روزگاری که فراق اپیدمی زندگی ها شده است و با وجود این همه شبکه های ارتباطی ما روز به روز از هم دورتر می شویم. می بینی روزگار چه بی وفاست و عمر چه زود می گذرد؟ و گاه چنان تلخ که گویی کش می آید.

گاه ذهن را پرواز می دهم سمت خاطرات دور و نزدیک،  ورق می زنم، یال شیرپلا به توچال، لزون و ایگل که این آخری زیر قله نفست را می گیرد.دماوند، آزاد کوه،کلون بستک، کرچان و شاهِ البرزشاه البرز.دلم پر می شود از غصه دوری روزهای خوش و دوستان و همنوردانی که اکنون دورند، آن قدر دور که چند سالی است ندیده مشان.

خسته و آفتاب خورده با لبان داغمه بسته به چشمه ای در کمر کش شاه البرز که می رسیم روح، خنکای آب را حس می کند و سر و صورت را به زلالی آب فرو می بریم.  بعد از کمی نگاهم را به آسمان می گیرم گاه جیغ و پرواز شاهین و عقابی سکوت بی انتهای این دشت پر از آرامش را چه زیبا می شکند. و من باز یاد می کنم دیرزمانی را که با تو میان دشت ها چه سرخوشانه می دویدیم.

از توی همان دشت چند پر آویشن از بته ای می گیرم و در کتری سوخته در کشاکش صعودهایمان می ریزم و ظرف آبی،بوی آویشن دم کرده فضا را می آکند.وقت نوشیدن مدام خنده های تو جلوی چشمان می آید. بغض می کنم  قطره اشکی از گوشه ی چشمم می چکد در دمنوش و من می نوشم.

صبحدم تیغ تیز آفتاب  دل میغ را می شکافد- مثل تیغ وداعی که قلب را می شکافد- و روزنه هایش بر روی صورتم پرتو می اندازد باید برخاست گویی وقت رفتن است!

 

گاه سنگ ها هم از عشق فریاد می کشند!

 

 

 جان پناه هاری روست

نمی دانم کدام طول از مسیر صعود بود؛ سه یا چهار! اما خوب یادم است آن هنگام که چنگ می کشیدم گیره ها را تا به قول سنگ نوردان کراکس مسیر را رد کنم؛ در هجوم هول و ولای ذهنم از وحشت پاندولی، به ناگاه به یاد چنگ هایی که گاه بر گیسوان بلند و سیاهت می کشم افتادم و با خود  گفتم: آیا این کراکس دگر باره مرا مجالی خواهد داد که به چشمان تو خیره شوم و باز هزار بار بگویم دوستت دارم؟!

در کشاکش با سنگ های به ظاهر سرد و سخت،  آن دم که ناخن به بدنشان می کشیدم  و سنگ ها به تلافی خراش هایی به تنم می انداختند به گمانم یک جایی همان میان ها، لحظه هایی ناب داشت ورق می خورد. که  اینکه وقتی از سر درد ناله ای می کردم می شد عشق را نفس کشید. گویی گاه عشق از میان لبخند تو پر می کشید و با همان زخم سنگ بر دل  می نشست.

می بینی این سنگ هایی که خیال می کردیم بی جانند چه رسوایمان کردند و قصه ی  عشق من و تو را  کنار گوش سنگنوردان غریب وقتی صورتشان را می چسباندند که کراکس مسیر، همان کراکسی که صحنه ی مجادله ی من و سنگ بود نجوا کردند . من راز دار بودم و فقط  هرم نفس هایم بود که میان آن سکوت کوهستان به گوش می رسید و یا فقط گاه از سر درد اسمت را صدا می زدم اما سنگ های بی پیر تا ته ماجرا را خواندند و از سرِ به گمانم حسادت زخمی بر زانوان زدند و گفتند همین بس است دیگر توان بلند شدنش نیست اما نمی دانند  من در هر لحظه ی بلندشدن فقط به عشق تو، به حس تو و به یاد بودن توست که بلند می شوم. اما به گمانم زین پس رسوای همه سنگ نوردانی که پای بر سر طاق می گذارند بشویم و همه خواهند دانست موها و چشمان دلبر من سیاه است.

ساعت از ظهر گذشته بود و به میانه رسیده بود و ماشین جاده را لخ می کشید به هوای دیار بیستون آنجا که قصه شیرین و فرهاد است، دیار عاشقانِ عشق، مردمان صاف،ساده و بی ریا!

به نزدیک بیستون می شویم جاده بسان ماری لمیده بردشت می آید و بیستون از دور نمایان می شود و آرام آرام سرت را به راست بر می گرداند.شب قرارمان می شود دو اشکفت و بعد هاری روست و آخر سری سرطاق

کیارش یازده ساله است و این بار قصدش صعود دیواره! اما باران مجال می گیرد پس  دو اشکفت را دستی می زنیم. فردا آفتاب درخشان تر از همیشه بر تارک بیستون گستره انداخته است رو به سوی بیستون قصدمان هاری روست است و من دل تو دلم نیست که این چه دیوانگی است که کیارش را به این مسیر می برم اما خود نمی دانم و وامانده میان رفتن و نرفتن که می بینم در جان پناه هاری روست هستیم؛ روز بعد سرطاق مقصد بعدیمان می شود و مسیر آذرخش به گمانم شش طول و باز دل توی دلم نیست نکند طنابی بگسلد و یا ریسمانی وابهلد اما به آنی کیارش ایستاده در کارگاه چهارم است و...

کوله ها را از خاطرات شهر پر می کنیم؛ جرعه ای عشق در بطری هایمان می ریزیم و رو به سوی دیار خود راهی می شویم. دگر باره بیستون رخ می نمایاند و این بار سرمان را با خود به چپ می گرداند. میان این همه لذت بود که دلتنگ شدم؛ سه روز فاصله بوده است میان دستان گرم من و سیاهی موهای تو...

در این فکر ها بودم که خورشید آرام آرام درپشت سر رخ در لحاف افق می کشید و چشمانم آرام آرام گرم می شد...هنوز فرهاد تراش را گذر نکرده بودیم که من هم به خواب شیرین! رفته بودم.

پ.ن: تشکر ویژه دارم از استاد خوبم مرتضی زارع برای سه روز وقت و همینطور دایی محسن هدایت مرد دیواره ها و پویا آزادانی پور که منزل خود را در اختیار ما گذاشت و بهرام همطناب همیشه راه

تصاویری از این برنامه

مسیر آذرخش- سرطاق

حرکت تعادلی زیبای کیارش و در آوردن بادگیر

دایی محسن و بهرام

صعود سرطناب بهرام طول دو مسیر آذرخش در سرطاق

طول آخر مسیر هاری روست

عبور از شکاف و بستن کوله ها به جلوی هارنس

 لذت یک صعود و جایزه هوک برای کیارش

ثبت تصاویر: مرتضی زارع-بهرام و ری را

باران انتظار

 

باز هرم نفسی در پشت شیشه ی انتظار، نقشی کوتاه انداخت و دلِ بی تاب ته کوچه را با چشمانی منتظر پویید؛ شاید بی هوا از سر پیچ کوچه بینی اش که خندان و شادان سویت می آید و عنقریب آغوش را چنان تنگ می گیرید که گویی یکی می شوید اما... همیشه فاصله آنقدر دور است که وصال خیالیست خام و توقع معجزه توهمی است مثل همه ی معجزه ها!

تلنگر سر پنجه ی باران امشب شیشه را می نوازد و من با خود خیال می کنم شاید تو با همین باران بباری لابه لای قطرات بی شمار، با تمام دردها و زخم ها و ناگفته هایت. در این شب چشمانم پی بهانه ای برای گریستن است و خوب می دانند  گریستن میان بارش باران غرور را حفظ می کند.

شب تنهایی بلندترین یلدای درد و غصه است؛ شبی که تا صبح شدنش هزار بار تو را به خود می پیچاند.

در التهاب خشکی دل، شاید همین باران  فرو نشاند عطش را

تصویر: طلوع در سبلان

شب وداع

 

 

آن شب تلخ  و آن نگاه  آخر و سکوتی که می شد هزار حرف از آن خواند؛ اما خام بودیم و بی تجربه و هرگز نفهمیدیم که آن شب چرا پدر، عرق بر پیشانی داشت و زبان در کام. اما با تمام بی تجربگی، می شد نگاه ملتمسانه ای از آن چشمان کم فروغ خواند که می خواست بگوید، بخواهد ، خواهش کند که.... نمی شه؟!.....

  هر گز در گذر این سال ها، آن چهره و نگاه  از جلوی چشمانم محو نشد. سال  67 بود  و سه برادر که آمده بودند به وداع با پدر که جنگ است و تیر و تفنگ و خمپاره و باید برای حفظ وطن!....  قبل تر هم  این کار شده بود؛ اما به یک باره نبود. یکی می رفت آن یکی می آمد و...

 گذشت و بعد دو ماهی که رجعت کردیم تازه دانستیم فردای آن شب که ما هر سه رفته بودیم و پدر بی هیچ صدایی و فقط با سکوت  نظاره کرده بود و لابد با خود گفته بود میان میدان جنگ،  تیر و ترکش و تفنگ است حلوا که خیرات! نمی شود و رفتن با خودشان است و  برگشت با خدایشان!

  همین هول و ولا کافی بود تا  سکته کند و کارش به بیمارستان بکشد. هر چند که آن سکته کار خودش را کرد و در هر سال  یک سکته دیگر اضافه شد و از آن تاریخ دیگر زانوان پدر آن گیر همیشگی را نداشت و نشد بر پای قامت راست کند و ما تا سال ها نفهمیدیم که چرا این گونه شد؟!

آن سال های سرد و خاکستری بی پدر گذشت تا آمدیم آسیاب به نوبتمان شد  و خود شدیم پدر،  تجربه ای که به محک پدر شدن بدست می آید و پرواز فرزندی که تمامی سال ها قد کشیدنش ها را نظاره می کردی و حالا می خواهد برود نه به میدان جنگ که سوی سرنوشت خویش و تو با اینکه خیال راحت است اما گویی می دانی که پرنده دیگر بال گشوده، وقت پرواز است و زندگی و سرنوشتی نو

وقتی می روند بغض گلو را می دَرَد و تنها این غرور لعنتی است که سیلاب اشک را سد می شود و تو فقط با نگاه بدرقه می کنی و می دانی هیچ نباید بگویی! پرنده ها بزرگ که می شوند بال می گشایند و  پرواز است و تو می مانی و لانه ی خالی! همان گونه که من کردم با پدرم و هیچ نفهمیدم که چگونه رفتنم را نظاره می کند و در خود می شکند.

دلم برای آن روزها تنگ شده خیلی تنگ که پا به پای هم لخ می کشیدیم  خط الراس کهار به ناز را و میانه راه عطش بی آبی امانمان بریده بود و باز تو به آهستگی غر می زدی و وقتی می رسیدیم  پایین و خیالت راحت می شد می گفتی: هفته بعد کجا برویم؟ دلم می خواهد به یاد اولین دار آباد، اولین اسپیلت، اولین توچال، اولین دماوند و اولین آزاد کوه ات ووو.... باز یله شویم سمت کوه هایی که سکوتش گاه با صدای پرندگان و گاه با هن هن نفس هایمان می شکست.

تو رفته ای اما باز خواهی گشت و حال می فهمم که آن زمان که مارفتیم و پدر امیدی به بازگشت نداشت چه شب های بلندی را با هزار بار لرزه بر جان و دل صبح کرد و ما چه سرمست، بی خبر بودیم از حال دوران.

دلم برای سرت بر شانه هایم تنگ شده